تبليغاتX
مونالیزا
 
مونالیزا
 
 
و روز از آخرین نفس شب پر انتظار آغاز می شود
 
هیچ چیزی نیستند این چند خط جز کلماتی از سر یک بی حوصلگی شبانه....

تلاش نمی کنم که حالم را خوب نشان دهم ...دیگر برای خودم مهم نیست...شاید فردا به طاقت کم و بی تابی عجیبم بخندم..اما در این لحظه های این شب پر تشویش..نمی خندم...چند نامه می خواندم..همه برای کسانی که  دیگر نبودشان دارد طولانی می شود...از یک مادر..از یک همسر..از یک دختر..از یک پسر ..از یک دوست...از یک عاشق..از هر کسی که فکرش را می شود کرد...درد درد است..درد آدم را دگرگون می کند.... آدمها همدردی می خواهند...اما با خودم فکر می کنم  با بعضی ها   هیچ جوری نمی شود همدلی کرد...احساس ناتوانی بد است وقتی دوستت دلش برای پدرش تنگ است و بی تاب است...وقتی دوستت ماه هاست که در بند است..وقتی دوستت سالهاست که کنارت نیست..وقتی دوستت برای سالها  کنارت نخواهد بود....همه چیز در این لحظه برایم پر درد است!

******

 در زمینی نشسته ام که سالهاست تر نشده

دستم را روی ترکهایش می کشم..

پوست نازک دستم می رود و زمین باز خشن به آسمان خیره شده

زنانی جوان از دور به سویم می آیند

زیبا و رقصان

با لبهایی ارغوانی رنگ

ساکت و شور انگیز

نگاهم می کنند..

هرکدام چیزی را از زیر جامه ی حریرشان بیرون می کشند..

آفتاب  ، رگ جامهای بلورشان را جادو می کند

دستشان در هوا می چرخد

زمین سرخ می شود از شرابشان

و من مست

و من دیگر نه در زمینم و نه در...

****

پی نوشت :باید اعتراف کنم دیدن تصاویر ندا آقا سلطان که در مجموعه ای بود از کودکی اش تا زمان شهادتش....و دلتنگی برای یکی از دوستان در بندم...مرا چنان آشفته کرد امشب  که همه چیز را تار می بینم.

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 1:10  توسط الناز  | 
چه خوب که آدمی می تواند عاشق باشد و آرام نگیرد.

*

تو از پاهایت هم که آویزان شوی باز

جهان را وارونه نمی بینی

تو ! با هر نفس و با هر حرف

چیزی به دنیا اضافه می کنی که فقط من...

و هیچ کس جز من آن را نمی بیند!

*

من از تشنگی هلاک نمی شوم

خوشید دلم همه ی چشم تو را هم که پر کند..باز

چیزی در چشمت می جوشد!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 15:56  توسط الناز  | 
قسمت کوتاهی از روز و شب من به "مرور کردن " می گذرد...گاهی نمی دانم این مرور کردن چقدر طول می کشد..خودم را می شکافم و گاهی همان طور ساعتها خودم را رها می کنم..

مسلط بودن خوب است.

*

هوس می کنم در کتاب فروشی همان جا که ایستاده ام و زیر و زبر حرفهای حسابی را می گردم...کتاب شعر تو را ورق بزنم..بعد یادم می افتد تو کتاب شعری نداری و شعر هم نمی خوانی و شعر هم نمی گویی..همانجا کتاب را در قفسه می گذارم..

*

همه چیز ساکت و خالی ست و من دلم می خواهد  باغچه ای را آبیاری کنم تا صدای آب هراس مرا از خالی بودن و ساکت بودن ببرد و من باغچه ای ندارم و مادربزرگ سالهاست که رفته و من مجبور می شوم موهایم را زیر آب ببرم و شانه ام خیس بشود و سکوت بار خودش را جمع کند..

*

و تو از شهر دلمرده ی من می روی و من نمی خواهم تا واپسین بار نگاهت کنم.

دور لحظه ای می چرخم ...ساعت تکان نمی خورد. مثل خواب بد پر درد می شوم.باز دور باطل می زنم و پر می شوم از تو و خالی می شوم از هر آنچه نام تو را تکرار نمی کند.

آیا می روی با باد راستی؟

*

هوا روشن می شود و دوشنبه ی غم انگیز من می آید و من دعاگویان ارابه ی اندوهم را به سویی بی بازگشت هل می دهم.

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 11:32  توسط الناز  | 
هیچوقت نخواسته ام در سوگ رفتن کسی ،هنرمندی، بزرگی...چیزی بنویسم و مویه کنم و بعد از رفتنشان به رسم همه مان دلتنگی سر دهم و بگویم چه حیف و چه داد و چه بیداد....اما....امروز دست خودم نیست...بغض دارم...بغض دارم..

 ******

 پیچ جاده است...جاده های کوهستانی ایران....من خوشحالم...صدایی در ماشین پخش می شود و مرا به همه ی رویاهایم پل می زند...مادرم می گوید : " من از این تصنیف خاطره های زیادی دارم..." ..من زیر لب با خودم آن را می خوانم...."همراه شو عزیز......"

 دشت است..جاده های هموار و صاف ایران...من شادم...صدایی در ماشین پخش می شود و مرا به همه ی روزهای خوش زندگی پیوند می دهد...پدرم می گوید " این کاست بیداد ..عجب زیباست " و من خودم را به آن می سپارم..

روزی با خودم تصمیم می گیرم....سازی داشته باشم و هر وقت دلتنگم صدایش را بشنوم....با خودم فکر می کنم...دلم سازی می خواهد که صدایش روی پوستم...روحم.....بنشیند...مرا به رقص وا دارد...مرا آشفته کند...مرا به جایی دیگر ببرد...شور و زندگی با خودش بیاورد... نوار ویدیویی از کنسرتی که یادم نیست کجا بود به دستم می رسد.....دستی در هوا می رقصد..بالا و پایین..حرکت دست انقدر سریع است که مضراب را نمی بینم...فقط..رقص دست است و صدایی که هنوز در گوشم زمزمه می کند..که می گوید....بغض نکن...به فردا و به باد و باران و نور بیاندیش...هنوز آن صدا تسکینم می دهد....

 به خودم حق می دهم بغض کنم وقتی می دانم آن دست که در هوا به نرمی حرکت می کرد دیگر هیچ مضرابی را نخواهد گرفت....

اما این فکر کمتر آزارم می دهد وقتی می بینم..چند سال گذشته است از زمانی که با خواهر کوچکم تصنیف همراه شو عزیز را می خواندیم اما باز طراوتش را این روزها داریم..هنوز در این روزهای تب دارمان با هم می خوانیمش و احساس دلگرمی می کنیم...

 این فکر کمتر آزام می دهد وقتی هنوز "بیداد" را می توانم گوش دهم.."سر عشق" را حس می کنم..."دستان" را دوست می دارم..و هنوز مضرابهای سنتورم را نگاه داشته ام و می توانم رقص دستان استاد مسلم سنتور ایران زمین را در ذهنم تصور کنم....

 و تکرار می کنم که "من عشق را سرودي کردم پُرطبل‌تر ز مرگ " و یاد روزهای خوبم را نگاه می دارم و یاد استاد خوبم را.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 0:10  توسط الناز  | 
انگار قرار بود کسی این روزها بترسد...و من نشنیدم که کسی جایی ترسیده باشد ...جز آنکس که اندیشه اش ترساندن بود...

من هنوز نمی دانم در این شرایط چه چیزی می شود گفت که ارزش گفتن داشته باشد..هنوز نمی دانم چه چیزی می توانم بگویم که به خودم نخندیده باشم...

این خاک این روزها بویی می دهد که وزیدن باد را آرزو نمی کنم....نه که از بوی خون حالم به هم بخوردد..نه ...از به یاد آوردن چهره هایی که خونشان را ریخته اند بی اختیار می شوم در همه چیز و همه چیز...

**************

از بین خاک خورده هایم داستانک کوتاهی را پیدا کردم که اینجا می گذارم تا بخوانی...

 

اتاق کمی به هم ریخته است..بهانه می تراشم "میز کار که نباید مرتب باشد"  صدای پاشنه های بلند زن همسایه می آید که از خرید برگشته است و در کیفش دنبال کلید می گردد..در آپارتمان را باز می کند و همه خریدهایش را روی زمین ..همان جا جلوی در ورودی می گذارد کلید را در جا کلیدی کنار در آویزان می کند و کیفش را روی مبل می اندازد....روپوش و روسری اش را روی دسته صندلی می اندازد...و آبی به صورتش می زند .کیسه های خرید را از روی زمین بر می دارد و به آشپزخانه می رود....به ساعت نگاه می کند و سراسیمه از آشپزخانه بیرون می آید...روپوش و روسری و کیف و کلید را بر می دارد و باز صدای پاشنه های کفشش شنیده می شود...

روی زمین دراز می کشم و به سقف نگاه می کنم و دستم را روی  دلم می گذارم و کمی دلم را فشار می دهم..صدای قدمهای پسر همسایه  که می خندد و می دود می آید.پایش به  لبه میز می خورد و می افتد باز بلند می شود. مادرش صدایش می کند که میوه اش را باید تا ته بخورد و او نمی خورد و جواب هم نمی دهد . صدای زنگ تلفنشان می آید. پسر می دود که گوشی را بر دارد  مادرش نمی گذارد پسر گریه می کند و جیغ می کشد...

می نشینم ...زانوانم را بغل می کنم...روی زمین..جلوی شومینه پر شده از خاکستر سیگار..بلند می شوم...از شنیدن صدای موزیک همسایه کناری تعجب می کنم ..این وقت روز کسی نباید آنجا باشد....مردی را که تا به حال ندیده بودمش روی مبل می نشیند....زن همسایه لبخند زنان با یک سینی که دو فنجان چای دارد از آشپز خانه به سمت مرد می رود....

صدای پاشنه ی کفش زن همسایه باز می آید...دختر کوچکش  مقنعه ی صورتی رنگ و کثیف و چروکیده اش را در دست دارد و مدام آب بینی اش را بالا می کشد و ریز ریز صدایش در می آید و مادرش اخم کرده که چقدر بی دقتیهای دخترک در درس دیکته برایش زجر آور شده و آخر سر روزی از دست او دق می کند....

گریه ی پسر همسایه بند آمده  و در حال ماشین بازی کامپیوتری اش است و یک لحظه  تمام حواسش را جمع  می کند تا بفهمد چه کسی از پشت گوشی تلفن مادرش را انقدر آشفته کرده و چه می گوید که مادرش نمی تواند جواب دهد و فقط گوشه ی ناخنهایش را می کند...

مردی که تا به حال ندیده بودمش از غیبت زن همسایه کناری که لحظه ای جلوی درب آپارتمان  رفته تا پول شارژ ماهانه را به مدیر ساختمان دهد استفاده می کند و با چشمهایش همه ی زیر و بم خانه را می بلعد...

 زن همسایه  کیسه های خریدش را مرتب می کند و روپوش و روسری اش روی دسته ی مبل اتاق را به هم ریخته تر می کند...دخترش با بشقاب غذایش بازی می کند و هنوز بغض دارد و در دلش آرزو می کند که زودتر پدر مهربانش ! به خانه بیاید...

طبقه ی بالا، زن ، روی تخت یک نفره ی اتاق خواب پسرش نشسته و به پسرش نگاه می کند که غرق بازی است..به اتاق به هم ریخته اش نگاه می کند و بی تفاوت دستی روی سر پسر بچه می کشد و قبل از اینکه بغضش بترکد از اتاق بیرون رفته...

مردی که تا به حال ندیده بودمش چهره ی مضحکی دارد و  انگار زن همسایه نیز فهمیده که چهره اش مضحک است و برای همین سعی خودش را می کند که الکی بخنددو کاری کند مرد نفهمد...

دختر می خوابد...مادرش چیزی رویش می کشد....بشقاب غذایش را می شوید.....به صورتش آب می زند....شماره ای را می گیرد ..

_ بله....یه وقتی می خواستم بهم بدید برای تعیین سطح....

_  اگه صبح باشه بهتره...

_ مرسی.....خوبه

پسر بچه مدام پلکهایش را به هم می زند....چشمانش کمی می سوزد..ولی باز در حال بازی است.....مادرش صدایش می کند که اگر نرود و غذایش را نخورد....غذایش را به گربه ی سیاه می دهد و خودش هم از دست او فرار می کند...و پسر بچه قیافه مادرش را یادش می آورد...وقتی که داشت گوشه ی ناخنهایش را می کند...

مردی که نمی شناسم با همان قیافه مضحکش کمربند شلوارش را می بندد و با لبخند خیلی خنده داری پیشانی زن همسایه را می بوسد و آرام آرام انگار که جایی چیزی را دزدیده خارج می شود...

دخترک هنوز خواب است..زن همسایه پیازی خرد می کند و چشمانم می سوزد ...

پسرک مشغول خوردن نهارش است و مادرش از جلوی پنجره ی آشپزخانه گربه ی سیاه را می بیند که به ساندویچ دختری که روی نیمکت پارک نشسته زل زده است  که یکهو پسرش داد می زند و یک لیوان نوشابه ی سیاه می خواهد ..دلم درد می گیرد....

زن همسایه به در تکیه داده و دستش را روی پیشانی اش می کشد و با صدای بلند گریه می کند...سرم درد می گیرد...

بدون اینکه به چیزی فکر کنم می روم .دلم می خواهد هیچ کجا نباشم...و نه مهم است که میز چقدر به هم ریخته است و نه خاکسترهای سیگار اهمیتی دارند...

 

***********************

پی نوشت : رو در رو به همسایه ام که در پناه تاریکی چیزی روی دیوار می نویسد لبخند می زنم تا شب زیر سقف خانه اش کابوس نگاه مرا نداشته باشد...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 14:47  توسط الناز  | 
 

                                                                     برای محمد که دلتنگ خنده هایش هستم!!

خاطره ای را مرور می کنم.یکی از دوستان که سال گذشته با تو در یک سلول بوده اند تعریف می کند که تو در زندان کتابی می خواندی از یوسا(گویا مادرت برایت آورده بوده)تو را به جای دیگری  می خواستند منتقل کنند و همه ی بچه ها از تو خواستند که کتاب را برایشان بگذاری برای خواندن و تو گفتی" این کتاب یادگاره النازه"

بغضم را به سختی فرو می دهم و اینجا مقابل این صفحه می خواهم بی هیچ ویرایشی و بی هیچ مکثی برای تو بنویسم که شنیده ام از ۲۰۹ اوین به قزل حصار منتقلت کردند..جایی که معتادها و قاتلها و قاچاقچیها را نگاه می دارند اگر اشتباه نکنم...

آخرین بار که با هم حرف زدیم قرار بود هم را ببینیم و کلی اتفاق و تصمیم و فکر را با هم در میان بگذاریم.اما تو رفتی و حالا نیستی که ببینی چقدر همه ی ماجراها و اتفاقها و تصمیم ها و فکرها و حتی روزمرگیهای ما این روزها تحت سایه ی حوادث عجیبی است که گیج و گم و غمگین و ملتهبمان می کند..

هم من می دانم و هم تو و هم هر کس که تو را بشناسد و خیلی های دیگر را بشناسد که "زندان جای نیکان نیست" اما نمی دانم چرا از دستان ما فعلن کاری ساخته نیست..نمی خواهم احساس عجز کنم اما گاهی حتی جرقه ای از ناتوانی آزارم می دهد...سخت آزارم می دهد..

در این لحظه نمی خواهم اشک بریزم..بعدها می توانم مفصل گریه کنم..در این لحظه فقط می خواهم برای تو خاطره هایی کوچک و بزرگ ترسیم کنم نه از ماههای خیلی دور...از چند هفته ی پیش تا به حال...فقط همین!

ما می خواستیم ۲۲ خرداد در انتخاباتی شرکت کنیم که فکر می کردیم با حضورمان چیزی را تغییر می دهیم و بدان دلبسته بودیم و امید داشتیم به روزهایی که دردهای گذشته مان را کمی تسکین بدهد..

چند روز پیش از انتخابات..شور عجیبی داشتیم..بسیار جایت خالی بود..و ما به خودمان نوید می دادیم که تو زودتر می آیی..

امروز گاهی به تردیدهای آن روزهایم فکر می کنم..می دانی!من انقدر خوشبین بودم که فکر می کردم اگر دو کاندید اصلاح طلب به دور دوم برسند کدامشان انتخاب می شود..هر روز بحث می کردیم..سبک سنگین می کردیم که بین آن دو کدام بهتر است..من میرحسین را انتخاب کردم ولی می دانم تو اگر بودی به شیخ رای می دادی..بماند که خیلی از عزیزان از تو سوءاستفاده می کردند و می گفتند " الناز!موسوی محمد رو نمی تونه از زندان بیرون بیاره ها!" من هم لبخند می زدم و می گفتم " معلومه که می تونه " خیلی فضاهای عجیبی را تجربه می کردیم..گاهی دلشوره سراغمان می آمد ..اما می گفتیم روزگار تلخ تمام خواهد شد..کلی با کسانی که سالها انتخابات را تحریم کرده بودند حرف می زدم..بعضی هاشان را راضی کردم ..اما بعضی هاشان را نمی شد راضی کرد..آخر برایشان کیفیت دولت مهم نبود..دردی در این خصوص نداشتند..هیچ دردی..حال این درد می خواهد توقیف ماهنامه ی محبوب بی آزارشان باشد یا مسخره شدن و بی اعتبار شدن در دنیا...تذکر شنیدن برای کمی عقب بودن روسری باشد..یا در بند بودن دوستی که می گویند جرمش فقط وبلاگ نویسی و مقاله نویسی است!!!!!

از روزهای پیش از انتخابات می گفتم...شبی در جایی مهمان بودم..سراپا سبز پوشیده بودم..مچ بند سبز هم بسته بودم..خوشحال هم بودم..آشنای عزیزی گفت" دختر! قدرت رو به این آسونی از دست نمی دن..فلانی انتخاب می شه ..انقدر دل نبند..تو می مونی و یک ویرانه تو دلت "

آن لحظه فقط ابرو در هم کشیدم و حضور میلیونی رو به رخش کشیدم که "آخه مگه می شه..مگه می شه نیروی اراده شکست بخوره "

چند روز بعدش جمعه بود و باز در نهایت سادگی و مستی و شور چند بار با صدها نفر چک می کردیم " آیا برای داشتن نشان سبز در انتخابات ممنوعیتی وجود دارد یا نه ؟" از خودمان خنده ام نمی گیرد..از خودمان عصبانی نیستم...از کارهایمان سر سوزنی پشیمان نیستم..از وقاحت آنها کلافه ام..من اگر عالم سیاسی هم بودم بی شک باز هم از دروغ و بی شرمی آنها بی قراری می کردم...و چند ساعت بعدش ...وقتی ساعت از ۲ صبح هم گذشته بود دوست عزیزی تماس گرفت و با بغض گفت" الناز تموم شد...تموم شد.."

باورت نمی شود...من با صدای بلند گریه می کردم..می خواستم داد بزنم..حتما اشتباه شده بود..حتما! اما شوکی که نباید وارد می شد..وارد شد! "شب بود و دریای خوف انگیز و طوفان"

و از فردای آن روز ..ماییم و تجربه های تاریکی و وحشت و لحظه های عجیب و روزها و ساعتهای پر تنش و شبهای پر درد..

نمی توانم روزهای سه هفته ای که از انتخابات گذشته را مرور کنم..سخت است..

از گس بودن و زننده بودن دودهای در هوا یا مبهوت بودن و رنجهای جسمی و روانی..از دیدن انسانهای واقعی یا دیدن کسانی که ذاتشان به راستی درنده است..از گداخته شدنمان یا سرد شدنمان..از له شدن دوستانمان زیر پای خشونت و بی رحمی یا ایستادگی شان و قد علم کردنشان در برابر ابتذال ..

از دیدن مردمی که تا دیروزش تاب هجوم فیزیکی "جمع" را نداشتند و امروز دستانشان را به نشانه ی پیروزی به نگاه تو نشانه می برند...

نمی توانم...همه ی روزهای این سه هفته را نمی توانم برایت بگویم...

از اینکه خیلی ساده ..خیلی آسان..در یک چشم بر هم زدن..انسان غرق در خون می شود..و وجود ما را می برد..نمی توانم چیزی بگویم..حتی پیش از آنکه در اشک غرقه شوم هم نمی توانم چیزی بگویم..

..چه بگویم؟ از تهدید؟از شبیخونهای ظالمانه؟ از دستانی که ذره ای پاکی ندارند؟از انبوه این همه سیاهی؟ یا از اینکه چرا سپیدی چشمان دوستانمان خونین می شود اما سیاهی دل این نامردمان ذره ای رنگ نمی بازد؟

خودت بهتر از هر کسی می دانی بی گناه در بند بودن چقدر دشوار است..خودت می دانی صدای شکستن استخوان یعنی چه...

نشانی از بی حسی ندارم..اما انگار واژه ها و کلمه هایم سوخته اند..

هر شب که چشمانم را می بندم..تصویرهای وهمناک تپشهای قلبم را صد چندان می کند و فقط و فقط روزی را انتظار می کشم که بندها پاره شوند..خیابانها و بزرگراه ها و کوچه ها به هم متصل شود..دوران تیره و کابوسهای یک ملت تمام شود..بی گناهی و گناهکاری معلوم شود..وحشت از نگاه ها برود..ترس برود..

هفته ی پیش خیابانی از خیابانهای این شهر مثل خیلی از روزهای این ایام شلوغ بود..دختری جلوی پای من راه می رفت..مردی عکس می انداخت و دوربینش را زیر کتش مخفی می کرد..دختر به گمان اینکه مرد از او عکس انداخته..

ـ آقا! از من عکس انداختی؟تو رو خدا...!

ـ نه خانم! برای چی از شما ؟ از اون چند نفر که اون سمت خیابون داشتن کتک می زدن عکس انداختم..

دختر نگاه عجیبی به من انداخت که یعنی باور کنم یا نکنم؟نگاهی وحشت زده..محمد! نمی توانم آن نگاه را در آن صورت رنگ پریده برایت توصیف کنم..با سر اشاره کردم که "نگران نباش" نیم لبخند سردی روی صورتش نشست ولی همان یک نگاه چنان مرا گیج و شوریده کرد که بهت زده بر جای نشستم...

محمد! شبهای راحت خوابیدن ما می آید..می دانم..

کتک..سرکوب..توهین..وقاحت..چپاول.قتل ..می رود...می دانم..

صبح خنده..غزل ..هوای تازه..زندگی ..شور..امید و غوغا ..نور و رنگ و گرما می آید..می دانم..

خورشید از آشیانه اش بیرون خواهد آمد و من به نظاره می ایستم و می بینم که از آغاز فاصله ای نداریم..

به زودی بیرون خواهی آمد..دردهایت خوب خواهد شد...زخمهای پوستت محو خواهد شد...کمی دیگر صبر کن....بهار هیچ گاه ته نمی کشد!

                                                                                                       تیر ۱۳۸۸

                                                                                                           الناز

                                                                                                       

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 3:12  توسط الناز  | 
با چشم‌ها
 
 
  ز حيرت ِ اين صبح ِ نابه‌جای
 
خشکيده بر دريچه‌ی خورشيد ِ چارتاق
بر تارک ِ سپيده‌ی اين روز ِ پابه‌زای،
دستان ِ بسته‌ام را
آزاد کردم از
زنجيرهای خواب.
 

 

فرياد برکشيدم:
 

«ــ اينک
 
 
  چراغ معجزه
 
 
  مَردُم!
 

تشخيص ِ نيم‌شب را از فجر
در چشم‌های کوردلي‌تان
سويي به جای اگر
مانده‌ست آن‌قدر،
 

تا
 
 
  از
 
 
  کيسه‌تان نرفته تماشا کنيد خوب
 

در آسمان ِ شب
 

پرواز ِ آفتاب را !
 

با گوش‌های ناشنوايي‌تان
اين طُرفه بشنويد:
در نيم‌پرده‌ی شب
آواز ِ آفتاب را!»
 

«ــ ديديم
 
 
  (گفتند خلق، نيمي)
 
پرواز ِ روشن‌اش را. آری!»
 

 

نيمي به شادي از دل
فرياد برکشيدند:
 

 

«ــ با گوش ِ جان شنيديم
 
آواز ِ روشن‌اش را!»
 

 

باری
من با دهان ِ حيرت گفتم:
 

«ــ اي ياوه
 
 
  ياوه
 
 
  ياوه،
 
 
  خلائق!
 
مستيد و منگ؟
 
 
  يا به تظاهر
 

تزوير مي‌کنيد؟
از شب هنوز مانده دو دانگي.
ور تائب‌ايد و پاک و مسلمان
 

  نماز را
 
از چاوشان نيامده بانگي!»
 
 

 


 

 

هر گاوگَندچاله دهاني
آتش‌فشان ِ روشن ِ خشمي شد:
 

 

«ــ اين گول بين که روشني ِ آفتاب را
 
از ما دليل مي‌طلبد.»
 

 

توفان ِ خنده‌ها...
 

«ــ خورشيد را گذاشته،
 
 
  مي‌خواهد
 
با اتکا به ساعت ِ شماطه‌دار ِ خويش
بيچاره خلق را متقاعد کند
 

  که شب
 
از نيمه نيز برنگذشته‌ست.»
 
 

 

توفان ِ خنده‌ها...
 

 

من
درد در رگان‌ام
حسرت در استخوان‌ام
 

چيزي نظير ِ آتش در جان‌ام
 
 
  پيچيد.
 

سرتاسر ِ وجود ِ مرا
 
 
  گويي
 
چيزی به هم فشرد
تا قطره‌يي به تفته‌گي ِ خورشيد
جوشيد از دو چشم‌ام.
از تلخي ِ تمامي ِ درياها
در اشک ِ ناتواني ِ خود ساغری زدم.
 

 

آنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقت ِشان بود
احساس ِ واقعيت ِشان بود.
با نور و گرمي‌اش
مفهوم ِ بي‌ريای رفاقت بود
با تابناکي‌اش
مفهوم ِ بي‌فريب ِ صداقت بود.
 

 


(اي کاش مي‌توانستند
از آفتاب ياد بگيرند
که بي‌دريغ باشند
در دردها و شادی‌هاشان
 

حتا
 
 
  با نان ِ خشک ِشان. ــ
 

و کاردهای شان را
جز از برای ِ قسمت کردن
بيرون نياورند.)
 

 


 

افسوس!
 
 
  آفتاب
 
مفهوم ِ بي‌دريغ ِ عدالت بود و
آنان به عدل شيفته بودند و
اکنون
 

با آفتاب‌گونه‌يي
 
 
  آنان را
 
اين‌گونه
 
 
  دل
 
 
  فريفته بودند!
 

 


ای کاش مي‌توانستم
خون ِ رگان ِ خود را
 

من
 

قطره
قطره
قطره
بگريم
 
تا باورم کنند.
 

ای کاش مي‌توانستم
 
 
  ــ يک لحظه مي‌توانستم ای کاش ــ
 
بر شانه‌های خود بنشانم
اين خلق ِ بي‌شمار را،
گرد ِ حباب ِ خاک بگردانم
تا با دو چشم ِ خويش ببينند که خورشيد ِشان کجاست
و باورم کنند.
 

 

ای کاش
مي‌توانستم!

 
 
شعر با چشمها-مرثیه های خاک
ا.بامداد
 
 |+| نوشته شده در  شنبه 16 خرداد1388ساعت 1:41  توسط الناز  | 
 

اول اینکه دلم گرفته و گاهی اوقات با خودم فکر می کنم...شاید یک جایی در یک روزی در یک لجظه ای چیزی را اشتباهی متوجه شدم و بعد از آن هر چه خواستم..نتوانستم درستش کنم و خیلی چیزها از همان بد فهمی شروع شد.....اما هر چه بود....وقتی برگشتم...دیدم که نه خط ربطی برایم باقی مانده و نه رد پایی..

این روزها دارم به خودم کمی شک می کنم....چند روز پیش این نکته را فهمیدم...و حالا احساس می کنم.....چیزی در درونم سر باز کرده که از سالها قبل به جا مانده..من کاملا احساسش کردم...زخمش را ..دردش را..سوزشش را...حالت کسی را داشتم  که در اوج سر خوشی و امید و حرکت..چیزی محکم روی سرش کوبیده شده است....سر گیجه حس بدی است....

دوم اینکه دو روز پیش در یک کنفرانسی که به خطوط لوله انتقال نفت و گاز  مربوط می شد..شرکت کردم و در ابتدای کنفرانس فیلم مستندی را پخش کردند مربوط به کشف اولین چاه نفت ایران در مسجد سلیمان و به همراهش کلی تصاویر از قبل تا به امروز...چیزی که فهمیدم این بود که من هنوز ایران را دوست دارم..با دیدن آن فیلم و تصاویر چیزی گلویم را گرفت و خوشحال شدم که هنوز برای ایران می توانم بغض کنم...

سوم اینکه..من در انتخابات شرکت خواهم کرد و برایم مهم نیست که پدرم با خودش فکر کند شناسنامه ام آلوده به مهر تایید نظام شده است..برایم مهم این است دولتی داشته باشم که حسش کنم...فرهنگش را..شخصیتش را...دولتی که حس نا امیدی و کرختی و تاریکی به من ندهد که اگر هم هیچ چیز نداشته باشم بتوانم با امید با همه مشکلاتم کنار بیایم...

و آخر از همه باز برای تو....که خواستم بدانی درختان  باغچه ی محبوبت را قطع کرده اند...و  اگر هم بودی دیگر نمی توانستی در تراس بنشینی و ساعتها از همان لیوان چای خوشرنگت لذت ببری و بگویی "زندگی !چه خوب که جریان داری..."...

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 13:23  توسط الناز  | 
سوار باد می آید از اوج درختها و کوه ها

به هیچ تلاطمی شباهت ندارد

آتشی در دست ندارد

صندوقی به دستم می دهد که لبریز است از گیجی مستی

پلکهای رنگ پریده ام را لحظه ای روی هم می گذارم

چیزی از حجم حضورم کم می شود

چشمانم را باز می کنم

رفته است بی آنکه حزنی یا هیاهویی باقی بماند....

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 16:2  توسط الناز  | 
تابلوی نقاشی گوگن را از روی دیوار بر می دارم تا خاکش را بگیرم.

صدای زنگ تلفن در هوا می پیچد.تابلو را روی میز می گذارم.

- سعی می کنم ...باشه...قول نمی دم....باشه..تلاشم رو می کنم....

جلوی کامپیوتر می نشینم.یکسری خبرهای عجیب و یکسری خبرهای تکراری و تعدادی ایمیل پر از کلمه ساسی مانکن و رییس جمهور و ده نمکی و فاطمه رجبی و آلودگی صوتی و ترافیک و بشکه نفت و بحران اقتصادی و فقر فرهنگی را مرور می کنم.

صدای زنگ تلفن در هوا می پیچد.

- سلام ......آره.........نه..........باشه...دیگه چاپ نمی شه...آره من دارم.....باشه....پلاکمون عوض شده...۴۲

به حمام می روم.هوا سرد است.شیر آب را باز می کنم.بلند بلند با خودم حرف می زنم...انگار چیزی افسار گسیخته درون رگم نبض می زند...چیزی که نمی شناسمش...

صدای زنگ تلفن در هوا می پیچد.

- نه بابا...منتظرت بودم اتفاقا.....کی؟..آره جمعه خوبه.....آره.....باشه..من تا فردا خبرش رو بهت میدم..بذار یه چکی بکنم..خبرت می کنم....

جلوی تلویزیون می نشینم.BBC یک مستند تکراری نشان می دهد..کانال را عوض می کنم..یک گفتگوی تکراری با فیلمسازی که هیچ از فیلمهایش خوشم نمی آید....

صدای زنگ تلفن در هوا می پیچد.تا می خواهم جواب دهم قطع می شود.شماره هم نیفتاده است...

به آشپز خانه می روم....در یخچال را باز می کنم...هیچ چیز هیجان انگیزی برای خوردن پیدا نمی کنم...دلم یک قهوه خوب با کیک پنیر می خواهد....ولی حوصله درست کردنش را ندارم...با اکراه یک بستنی برمی دارم...

صدای زنگ تلفن در هوا می پیچد.این بار کلافه تر و بی حوصله تر......دیگر جواب نمی دهم...

انگار واژه ها و کلمه ها از دهانم بیرون نمی آیند....دلم هوای کویری می خواهد..شاید هم دلم برای ساعتها در هوای خنک کندوان نشستن و خیره شدن به خانه های در دل کوه کنده شده تنگ است..هرچه که است....نمی دانم...

صدای زنگ تلفن در هوا می پیچد.به شماره نگاه می کنم....شماره خیلی آشناست اما یادم نمی آید..که شماره کیست....جواب نمی دهم...

بستنی در دستم آب شده....بی آنکه متوجهش شده باشم....کمی روی قالی افتاده است....تمیز می کنم...روی زمین می نشینم....احساس می کنم صدای آب می آید....انگار رنگین کمان روی دیوارهای خانه نشسته است....چشمانم را می بندم......یکهو باز می کنم.....به سمت حمام می روم....شیر آب را می بندم....تابلوی گوگن را سرجایش می گذارم...کامپیوتر را خاموش می کنم..تلویزیون را خاموش می کنم....قهوه ترکی را که از نادری گرفتم....درست می کنم....یاد جمله یکی از دوستانم می افتم که می گفت "چیزی از اردیبهشت بگو..."

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 15:13  توسط الناز  | 
 
  بالا