|
مونالیزا
|
||
|
روبه روی تو در لحظه ای بی کران می نشینم |
پی نوشت:دو شب پیش سارا از اسپانیا زنگ زد و کلی خوشحالم کرد..و یک دنیا از شنیدن صدایش خوشحال شدم..و گفت که به سرزمین پر آفتاب یونان می خواهد برود...و من چقدر دلم خواست کنارش می بودم....
خوابهای من اکثرا تاریک و وحشتناک هستند..و خیلی شبهاست که واقعا چشم باز می کنم و از اینکه خواب بودم..خوشحال می شوم..نمی دانم دلیلش فیلمهای ترسناکی است که از کودکی دیده ام..یا تخیل و ترسیم منظره ای دلهره آور...
یادم می آید ..کودک که بودیم قصه های شبانه ای که برای خواهرکم-آیدا- تعریف می کردم..پر از خانه های متروک..کوچه های تاریک ..کمدهای پر از اسکلت...و حوضچه های خون بود...
(کمی دیر به دعوتت پاسخ دادم حدیثی!)
- با اینکه چند سال است از دلهره های شبهای امتحان فاصله گرفتم..هنوز این خواب را زیاد می بینم...:صبح است دیرم شده..امتحان بسیار مهمی در پیش است..کلاغی جا لنزی ام را گرفته به منقارش..عینکم هم شکسته..و من انگار هیچ جوری دنیا را نمی توانم ببینم..خیس خیس می شوم...همه تقلاهایم در مقابله با کلاغ بی فایده است...یکهو می ترسم..اگر زیاد عصبانی اش کنم...چشمانم را از حدقه در بیاورد....می مانم که چه کنم.....که یکهو بیدار می شوم...
-خواب دومی که زیاد می بینم...این است که مرتکب قتل شدم..آنهم با چاقو..و کسانی را که می کشم..عزیز هستند و من بلافاصله به گریه می افتم..چند بار هم خودم را دیده ام که دراز به دراز افتادم...و در حال جان دادن...به خودم که چاقو در دست دارم...لبخند می زنم....
- خواب سوم در فضای خانه اتفاق می افتد..با صدای عده ای غریبه از خواب بیدار می شوم..هیچ وسیله دفاعی و هیچ گوشی ای..کنار دستم نیست..آنها هم یا دزد هستند...یا قاتل..یا متجاوز...من می مانم...با یک دنیا دلهره..و همین طور که با خودم فکر می کنم..چه کار کنم...جیغ بکشم؟..خودم را به خواب بزنم.؟..و سریع بلند شوم و در اتاق را ببندم و چیزی جلویش بگذارم؟..صدای قدم هایشان نزدیکتر می شود....و یکهو یادم می افتد که خواب هستم...و چشمانم را باز می کنم..و نفسی بلند می کشم...
-خواب بعدی که زیاد می بینم.....مربوط به آدمی است..که نامش را نمی برم...ولی زیاد به خوابم می آید...
- و کلا من خواب زیاد می بینم...تقریبا هر شب خواب می بینم..همه شان هم به این وحشتناکی نیستند..برایم پیش آمده که گاهی...خواب رود و جنگل و حریر و باد را هم ببینم....خواب نیمکتهای دانشکده فنی را هم زیاد می بینم.... جشنها در تالار چمران و صداهای آشنا و کتابخانه دانشگاه هم تصاویر مبهم و زیادی دارند گاهی در خوابهایم.....و خواب چقدر خوب است گاهی...
*من از مهلا و بیتا و ساجده دعوت می کنم..که اگر دوست داشتند...کمی از خوبهایشان را بنویسند..
چرا نگفتی که سوار ماشین بشویم و بچرخیم...بستنی قیفی بخوریم..و بلند بلند در خیابان بخندیم..شبهای جمعه را به رقصیدن در مهمانی بگذرانیم...جکهای smsای رد وبدل کنیم...وقتی سفر می رویم..به جای فکر کردن و اندیشیدن و سکوت کردن و خیره شدن و عمیق شدن و ...به جای همه آنها...بدویم وبنوشیم وفقط بگردیم....بدون هدف....
چرا اصرار می کردی.که یک دختر ۱۷-۱۸ ساله با فلسفه اپیکور و سمفونی موتسارت و غزلیات شمس شاد شود؟
مگر شاد شدن چقدر سخت بود؟
.
نگاه می کنم......حوصله دیوارها هم مثل خودم سر رفته!
اگر روزی قرار باشد..چیزی به کسی یاد بدهم..فقط می گویم....ساده...خیلی ساده..لذت ببر...فقط سعی کن..ساده لذت ببری...
می گویم....چیزی برای خودت بباف که زمستان را بدان دلخوش باشی...
* چقدر زبان آلمانی شیرین و لذت بخش است..هیجان انگیز تر وقتی است که بخواهی با این زبان صحبت کنی..حتی در حد پرسیدن آدرس...
*هنوز هم مثل زمان گذشته..از برنامه ریزی و فکر انجام یک سری از کارها ..با نشاط می شوم...
* دلم برای خواندن کتابهای نیچه تنگ شده....
*هنوز هم بعد از گذشت چند سال باز فکر می کنم..ترانهfade out) street spirit ) از Radio Head چیز دیگری است در بین همه آهنگها...
*تصمیم دارم دوچرخه سواری کنم..هر روز..در خیابان..در کوچه...
*یاد زمان دانشجویی به خیر که همه تلاشمان را می کردیم...سنت شکنی کنیم...آوانگارد شویم وکلی حس خوب بهمان دست دهد..
*یاد تاتر دو زن و دو مرد در آکواریوم ...باز به خیر ..که کلاس کنترل فرآیند نمی رفتیم..تا بیشتر تمرینش کنیم..
*بحث ها و گفتگوها..بر سر بارت و فوکو و هایدگر و خیلیهای دیگه به خیر که من فکر می کنم خاصیت دانشکده ما بود و من چقدر از اینکه دانشکده فنی دانشگاه تهران بودم...خوشحالم..
*دلم برای قهوه های قنادی فرانسه تنگ شده..
*چقدر همه چیز داشتیم....
*سیامک همیشه یک مداد ذغالی دستش بود و روی کاغذهای بزرگش می کشید...طرح همه چیز را...حرکت در خطهایش موج می زد...خط...عاشق خط بود...بهترین هدیه ای که می توانست به کسی بدهد...از تابلوهای نقاشیش بود....الان فکر می کنم اما...دو سال است که هیچ نمی بینم..جز یک سری خطهای کم رنگ در کاغذ یادداشتهای کنار کامپیوتر...آنهم احتمالا موقع چک کردن Email های کاریش...
*برای همه لحظاتی که با همه دوستانم....حرف می زدیم..فکر می کردیم...و آهنگ( Desert Rose(sting را گوش می کردیم..که شادیمان را بیشتر و اندوهمان را باز بیشتر می کرد....خوشحالم...
*احساس سبکی خوبی دارم...الان!
راه را گم نکرده ام...این را می دانم....اما در جستجوی زیبایی و عشق و زندگی و آزادی بودن گاهی آدم را کلافه می کند...که حتی رنگها فریبم می دهند...
"نگو که آه تو گریبان مرا گرفته..نگو چون روزگاری آنقدر دلت را شکستم که اینسان دلم هر روز صد بار شکسته می شود..نگو که هر روز که به آسمان نگاه می کنی برایم دعای خیر نمی کنی.."
پی نوشت را برای دوستی می نویسم که زمانی برایش مهم بود از هم خبری بگیریم....که شاید برای من هم دیگر مهم نباشد.و من یاد گرفته ام از هیچ آدمی گله نکنم....
اما فکر می کنم....چه تلخ است حال کسی که فریاد دارد...و بغض راه گلویش را بسته..برای همیشه...
فکر می کنم...چه بد است حال کسی که منتظر کلام است از کسی که برای همیشه سکوت اختیار کرده است....
جمله ای را می خواندم در یک فیلمنامه:
"خداوند در مقابل هر چیز عزیزی که انسان از دست می دهد..برای او یک ارمغان در نظر می گیرد...و تا وقتی که آدم دارد برای آن چیز از دست داده بی تابی می کند..گرفتن ارمغانش را به تأخیر می اندازد."
دل خاک گرفته
چشم خاک گرفته
و خانه خاک گرفته...
خدایا!
فقط از تو...یه کم انرژی ..و یک دستمال..و یک کم آب می خواهم...
چه روزهایی را گذرانده ام...همه چیز زندگی ام ..شکل زندگی ام در حال تغییر است ..جدال سختی را این روزها پشت سر می گذرانم.گاهی سعی می کنم چیزی را در درونم بزرگ کنم..تقویت کنم تا با چیزی که پیرامونم در حال تغییر است مبارزه کند...گاهی زور می زنم..تا در برابر زندگی جدیدم قد علم کنم...
گاهی حتی احساس نا امیدی شدیدی می کنم..با خودم فکر می کنم" نکند..زمان کم بیاورم" " نکند ..دیگر فرصت انجام یک کارهایی را برای همیشه از دست داده باشم..."
خانه جدیدم ..دیگر کاملا شبیه خانه شده..دیگر جای وسایل را یاد گرفتم..یاد گرفتم چه وقت همه چیز را مرتب کنم..چه وقت چای درست کنم....کی بخوانم...کی فیلم ببینم....کی میوه بخورم..چه وقت شام درست کنم....کی....
و دوست دارم ...زودتر ..زمان خیلی چیزهای دیگر را هم یاد بگیرم....زمان حرف زدن ..و شنیدن..زمان برخورد...زمان فرو کش کردن خشم......
زمان احیا کردن چیزهایی که دلم برایشان تنگ شده....
می خواستیم از چیزهایی با هم حرف بزنیم که فکر می کردیم به هیچ کس دیگر نمی توانیم بگوییم...
خیلی دلم برایت تنگ شده بود..دوست داشتم ببینمت...
با اینکه مدتها بود صدایت را نشنیده بودم..ولی خوب می دانستم رو به رویت که بنشینم..فاصله ها و دور بودنها را رها می کنم و توی چشمهایت نگاه می کنم و گوش می دهم به کلمه هایت ....با شور!
خوب می دانم دور و بر هر دوی ما شلوغ است و هر دوی ما می توانیم در لحظه هایی با یکی از دوستانمان به مهمانی برویم...به جای دنجی برویم...قهوه ترک بنوشیم ..سینما برویم..و شرح حالی کنیم و بار دلمان را سبک کنیم...و از هر چیزی شاید سخن بگوییم....خوب می دانم.
چیزی توی سرم می کوبد....
فاصله ای که اینک با هم داریم زیاد است..آنقدر زیاد ..که حتی نمی توانم جواب نامه ات را بدهم...
تو راست می گفتی من دوست بسیار خوبی بودم برایت .
دیگر مثل گذشته حرص و جوش گذر زمان را نمی خورم ..حتی اگر روز به روز بیشتر و بیشتر با آن چیزی که ته دلم چرخ می خورد...فاصله بگیرم...
راستی این روزها خیابان یک طرفه ای را ..که کوتاه هم نیست ..روزی دو بار طی می کنم...وسرم را در کلاهم فرو می برم....و با خودم فکر می کنم که هیچ وقت به اجبار نباید کوچ کرد.
چندی پیش دوست عزیزی آرامش آرامش برایم آرزو کرد..من هم آرامش آرامش برای تو آرزو می کنم. "
بخوان....گمان کنم دوستش بداری.
و زود تر بیا ..بار دلتنگی ام روز به روز بیشتر می شود....
|
|